السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
145
تفسير الميزان ( فارسي )
از پوست گاوى كه مملو از طلا باشد « 1 » . و در الدر المنثور است كه حاكم ( وى حديث را صحيح دانسته ) و بيهقى در كتاب « دلائل » از طريق عكرمه از ابن عباس روايت كرده كه گفت : وليد بن مغيره نزد رسول خدا ( ص ) آمد ، رسول خدا ( ص ) از قرآن برايش خواند ، به طورى كه گويا دلش نرم شد ، جريان به اطلاع ابو جهل رسيد ، نزد وى رفت و گفت عمو جان قوم تو مىخواهند برايت مالى جمعآورى نموده ، در اختيارت قرار دهند ، چون شنيدهاند تو به دين او گرويده اى تا از اين راه مالى به دست آورى . وليد گفت : مگر قريش نمىداند كه من ثروتمندترين ايشانم ؟ ! ابو جهل گفت : اگر چنين است پس در باره محمد چيزى بگو تا قومت بفهمند كه تو منكر دين او هستى ، و يا حد اقل بىميل به گرويدن به آنى ، وليد پرسيد آخر چه بگويم ؟ به خدا سوگند احدى در ميان شما نيست كه از من به شعر و به رجز و قصيده آن ، و حتى به اشعار جنيان داناتر باشد ، به خدا سوگند كلام محمد هيچ شباهتى به هيچ يك از اين اقسام شعر ندارد ، و به خدا سوگند براى كلام او كه كلام خدايش مىخواند ، حلاوتى و بر آن طلاوتى ( حسن و بهجتى ) مخصوص است ، كلام او اعلايش مثمر و اسفلش مغدق است ، كلامى است برتر از هر كلام ، و هيچ كلامى برتر از او نمىشود ، كلامى است كه ما دون خود را خرد و بىمقدار مىكند . ابو جهل گفت : قوم تو به اين سخنان راضى نمىشوند تا در باره او چيزى بگويى . وليد گفت : مرا واگذار تا فكرى كنم ، بعد از آنكه همه فكرهايش را كرد گفت : كلام او چيزى به جز سحر نيست ، سحرى كه آن را از ديگران گرفته است ، اينجا بود كه آيه * ( « ذَرْنِي وَمَنْ خَلَقْتُ وَحِيداً » ) * نازل شد « 2 » . و در مجمع البيان است كه عياشى به سند خود از زراره و حمران و محمد بن مسلم از امام صادق و امام باقر ( ع ) روايت كردهاند كه فرمودهاند : وحيد به معناى ولد زنا است . و زراره گفته كه : شخصى به امام باقر ( ع ) عرضه داشت يكى از مردم بنى هشام ( يعنى دودمان وليد بن مغيره ) در خطبه خود افتخار كرده كه من پسر وحيدم ، فرمود : واى بر او اگر مىدانست وحيد چيست هرگز به فرزندى او افتخار نمىكرد . پرسيديم وحيد چيست ؟ فرمود كسى است كه مردم برايش پدرى نشناسند « 3 » .
--> ( 1 ) تفسير قمى ، ج 2 ، ص 393 و 394 . ( 2 ) الدر المنثور ، ج 6 ، ص 282 و 283 . ( 3 ) مجمع البيان ، ج 10 ، ص 387 .